سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

eshgham,sevda

واکسن 18 ماهگی

سلام دخمل ناز مامان چهارشنبه واکسن 18 ماهگی شما رو زدیم تا بعدازظهر خوب بودی ولی از اون به بعد خیلی شدید تب کردی. الان چهار روزه که حسابی مریض شدی نمی دونم به چه دلیل افت هم روی زبونت در اومده و دیگه لب به غذا هم نمی زنی. شبها تا صبح بیداری و هم خودت حسابی اذیت می شی و هم مامانی رو اذیت می کنی. دیروز بردیمت پیش یک عطاری خیلی خوب. گفتش باید بهت آب خروس بدیم. همونجا با بابایی رفتیم برات خروس خریدیم وامروز ظهر نوش جان می کنی. دخمل گلم زود خوب شو. تا قبل از اینکه واکسنت رو بزنم حسابی شیطونی و شیرین زبونی می کردی. دوست دارم دخمل نازم.
24 فروردين 1393

فروردین 93

سلام دخمل کوچولوی مامان نمیدونی که چقدر این ایام عیدی به من و شما خوش گذشت. اول از همه خاله جون بابایی و با دو تا از پسراشون اومدن خونه ما. چند روزی رو مشهد بودن و به شما از همه بیشتر خوش گذشت. انچنان بغل پسر خاله های بابا می رفتی که انگار چندین سال بود که می شناختشون. عاشق ماشین توحیدشون شده بودی و به محض اینکه از خونه می رفتیم بیرون اشاره می کردی که سوار این قانقان بشیم. تو این مدت یه عالمه کلمات جدید یاد گرفتی. چند تاشو برات می گم: حاجی ( که به شوهر خاله بابا می گفتی) توحید (پسر آقا سهراب) آیلین (دختر آقا جواد) عمو، عمه، علی، زری, دکتر، برق، مجید، دایی، حموم، عکس، کفش،  و یه عالمه کلمات دیگه و از هه مهمتر این چند روز چون بابایی رو ...
18 فروردين 1393

روزها آخر سال

سلام کوچولوی مامان. من فدای تو عشق کوچولوم بشم که کلی خانوم شدی. روزها خیلی خیلی دلم برات تنگ می شه و شبها تا اخر شب (بین 12 تا یک) با هم بازی می کنیم و تو ناز ناز مامان کلی خودتو لوس می کنی. خیلی دوست دارم عزیزم. مامانو ببخش که این روزها خیلی خیلی سرش شلوغه و حسابی کار داره. چند روز بیشتر تا پایان سال نمونده و احتمالا خاله نازنین بابایی و با پسراشون میان مشهد خونه ما. می دونم که دختر خوبی هستی ولی سعی کن کمتر تو این روزها مامان رو اذیت کنی. دوست دارم کوچولوی مامان.
25 اسفند 1392

1.5 سالگی دخمل نازم

عزیز دل مامان یکسال و نیم از این که تو فرشته ناز رو خدا به ما داده گذشته. خدارو شکر می کنم بابت این نعمت بزرگ و از همین جا داد می زنم که خیلی خیلی خیلی دوست دارم عسل طلای مامان. نمی دونی که چقدر شیرین شدی . هفته گذشته عروسی فرزانه جون و فرهاد (پسرخاله مامان) بود تو بسیار دختر خوبی بودی و 3 ساعتی که من و مامانی رفته بودیم ارایشگاه شما گرفتی خوابیدی. بعدش با بابایی جون رفتیم آتلیه و یه عالمه عکس قشنگ انداختیم.تو عروسی هم کلی با مامان و تسنیم جون رقصیدی. خداروشکر که اینقدر دخملم بزرگ و ناز شده. شبها کلی با من و بابایی بازی می کنی و یه عالمه سه تای حال می کنیم. خیلی دوست داریم فرشته ناز نازی من. یه عکس برات می زارم که خونه خاله مریم جون رو...
18 اسفند 1392

سودا در بهمن ماه 92

سلام دخمل خوشگل من اخ که هر چی بگم شیرین شدی کم گفتم. کلی شیرین کاری می کنی. عاشق خنده هات هستم. شب که میشه کلی خودتو لوس می کنی می پری تو بغلم تا باهات بازی کنم. خیلی بلا شدی و یه عالمه مامان دوست داره. موهات خیلی بلند شده و چند روز پیش برای اولین بار موهاتو خرگوشی بستم خیلی ناز شدی دوربین خوب نداشتم و با گوشی برات عکس گرفتم. تو دختر ناز نازی مامان هستی.   دختر ناز من به همراه عروسک مورد علاقش.               جیگر طلای من با لباسهای نازش                   عسل عسل &n...
29 بهمن 1392

دیکشنری کلمات

عشق مامان شما می خوام برات چند تا از کلماتی رو که میگی رو بگم بیشترین کلمه ای که در روز می گه " نه " هست. با چنان نازی می گی که دل مامان برات میمیره. بقیه کلمات: رفت (یکی از پر کاربرد ترین کلمات)           ماما               بابا               ابه                جیش        آخیش               ای بابا          عمه            اینجا &nb...
14 بهمن 1392

آتلیه

دخترک ناز مامان. دو هفته گذشته من و مامانی شما رو بردیم آتلیه روناک. اصلا دخمل خوبی نبودی و کلی گریه کردی. حداقل می خواستم 5 تا عکس ازت بگیرم ولی شما فقط دو تا گذاشتی بگیریم. فردا قرار شده با تسنیم و یاسینا جون بریم که هم شاید شما بزاری ازت عکس بگیرن و هم یه عکس سه نفره بگیریم و بزرگ تو خونه مامانی بزیم. به مامانی قول بده که دخمل خوبی باشی عزیز دلم.
9 بهمن 1392

شام سودا جون

سلام عزیز دل مامان شما هر شب کلی با مامان و بابا بازی می کنی. معمولا موقع شام خوردن یکم از غذای ما می خوری بعدش دیگه شروع می کنی به شیطونی کردن. با قاشق تمام سفره رو بهم می ریزی. عاشق ریختن و شاید خوردن کمی ماست هستی. قاشق بر می داری می زنی تو ماست ها بعدش می گی غار غار و یه ذرشو می کنی تو دهنت و بقیه رو روی لباسات میریزی. هر بار بعد از غذا خوردن لباس شما رو باید عوض کرد. از پیش پند هم بدت میاد و نمی زنی. دختر ناز ناز مامان بعد از خوردن ماست و کمی هم دلستر بلند می شی و چون می دونی بابا دوست نداره پاتو می زاری لبه سفره و به بابا نگاه می کنی. من فدای اون نگاه شیطونت بشم . بابا هم یکم دعوات می کنه و تو بهش می خندی و دوباره تکرا رمی کنی. طور...
7 بهمن 1392

خواب

سلام دخمل ناز من شب پنج شنبه شما برای اولین بار از ساعت 12 شب تا 8 صبح کامل خوابیدی و برای شیر خوردن بیدار نشدی. من فدای دخمل نازم بشم که هر روز بزرگتر و بزرگتر می شه. در حال حاضر کلی شیرین کاری انجام می دی و همه رو عاشق خودت می کنی. دیروز رفتیم خونه خاله مریم جون. خاله سمانه جونه ام اونجا بودن. شما کلی با امیرحسین و فرزاد و علی و امین بازی کردی. جوری خسته شده بودی که تا اومدی بغل مامان خوابت برد نازنین من.    
5 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد